در هم!!!

از اعتمادِ کامل پرده به باد بیزارم

از خیانتِ همهمه به خاموشی
از دیو و از شنیدن، از دیوار.
برای من
دوست داشتن
آخرین دلیل دانایی‌ست
اما هوا همیشه آفتابی نیست
عشق همیشه علامتِ رستگاری نیست
و من گاهی اوقات مجبورم
به آرامشِ عمیقِ سنگ حسادت کنم
چقدر خیالش آسوده است
چقدر تحملِ سکوتش طولانی‌ست
چقدر ...

سید علی صالحی

..............................................................‎

کاش می دانستم
چه کسی این سرنوشت را برایم بافت
آنوقت به او می گفتم
یقه را آنقدر تنگ بافته ای
که بغض هایم را نمی توانم
فرو بدهم..... !


ناشناس

گیر کرده ام بین

کودکی که دارد از در و دیوار ِ / رویا هایش بالا میرود

و پیرمردی... که از سر ِ بی کسی / با عصایش تانگو میرقصد...

کاش با آن پیرمرد کنار می آمدم تا به کودک بگوید :

دیوار ِ زندان / بالا رفتن ندارد

رسیده که باشی

طعم‌ات اشتهای خاک را باز می‌کند

نارس هم ـ فرقی نمی‌کند

تنها بی‌اشتها جویده می‌شوی


 محمد علی بهمنی

..............................................................................

 

متلاطم ...

تنها ...

بیکران ...

کاش اقیانوسی نبودم

پنجه کشان بر ساحل ...


شمس لنگرودی

 

از ته دل

تا روی لب

این همه راه؟!

خسته نباشی لبخند!


عليرضا كياني


خوشحال شد تحویلش گرفته اند

فکر کرد

فرش قرمز پهن کرده اند برایش

-ماهی کوچک

              روی زبان کوسه-


بانو

 

به مادرم گفتم

مرا با چیزی عوض کن

چیزی ارزشمند

چیزی گران

سوزنی شکسته

که بتوانی با آن خار پایت را درآوری


حسین پناهی

 

بالاخره بارون هم اومد...

امان ازاین بوى پاییز و اسمان ابرى،
که ادم نه خودش میداند دردش چیست ونه هیچکس دیگر،
فقط میداند که هرچه هواسردترمیشود دلش دست گرم میخواهد!
 
 
سرمایه ای نیستــــ داشتن آدمهایی که حالتــــ را بپرسند ؛

از آن بهتر داشتنِ آدمهایی است که :

بتوانی در جواب احوالپرسی هایشان بگویی :

خوبـــــ نیستـــــم ... !!!
 
من دیر زمانیست،



خدا را در آغوش فشرده ام!



من سال ها



در بهشت می زیسته ام



بی تردید،بی دلهره،بی عذاب



کارهای نکرده...



من سال هاست که دیگر



به گناه اعتقادی ندارم!!!
 
 
پ.ن: این روزا اصلا حال خوبی ندارم...

دلم یه حس خوب میخواد...

حسین پناهی:

پنجره را باز کن
و از این هوای مطبوع بارانی لذت ببر ...
خوشبختانه
باران ارث پدر هیچکس نیست
Photo: حسین پناهی:

پنجره را باز کن
و از این هوای مطبوع بارانی لذت ببر ...
خوشبختانه
باران ارث پدر هیچکس نیست‎
 
گاهی حس میکنی غمگین ترین آدم دنیایی
اما یک تغییر کوچیک، یا یک اتفاق کوچولو جوری حالت رو عوض میکنه
که همه چیز رو فراموش میکنی
به امیدِ یک تغییر
یا اتفاقِ خوب، برای همه مون!!!
 

تولدم مبارک...

 

از  قافله جا ماندم

درست بیست سال پیش،

ماندم...

 

زندانی این روزگار زشت شدم...

روزگاری که

نه از جنس من است نه از برای من...

چه رسمیست دنیا!

از گردشش می نالیم و می نالیم

و روز زمین گیر شدنمان را جشن میکیریم!

 

نمیدانم...

قلمم زیر بار دردها ترک برداشته کمرم خم شده!...

با این حال

هنوز هم به دوست لبخند میدهم

 

. امروز آغاز بیستمین سالگرد

غربت نشینی ام هست....

به رسم عادت...

تولـــــــــــدم مبارک

 

 

 

تصويرتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد          تصوير     تصويرتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصوير

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

پ.ن:یه جا خوندم که

ثبت احوال همه چیزم و تو شناسنامه م نوشته بجز احوالم...

مشکل من اینه که تو شناسنامه م تاریخ تولدم و محل تولدم و درست ننوشته دیگه حال و احوالم پیش کش...

 

داشتم فکر میکردم که تو وصیت نامه م ذکر کنم که رو سنگ قبرم  تاریخ تولدم و بنویسن ۴مهر نه ۲۶ شهریور...

 اسپیکر هاتون و روشن کنید...

 

روز دختر و چند خط دل نوشته....

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این ابر
جوانی های من است که می گذرد ..

جوانی های من است
که
می گذرد

گاهی دلبند یک بـــــــاد می شود
و هیچگاه
پایبند هیچ زمینی
سرزمینی نیست

گاه در جمع
همرنگ طوفان
پای می کوبد
رعد می شود
فریاد
اشک می شود

جوانی های من
به شکل های گوناگونی می گذرد

و نگاه که می کنم
جـــــــــــــــوانی های من ابر نیست
جــــــــــــــــــــــــــــوانی های من
ابـــــــــــری ست


سینا به منش

دوباره سیب بچین حوا

من خسته ام

بگذار از اینجا هم بیرونمان بکنند

دوباره بچین....

حـــــــــــــوا!!!حوااااااااااااااااا

صدایم را میشنویی؟؟؟؟؟

لاقل بگو از کدامین درخت سیـــــــــــــــــــب چیدی؟؟؟

گاهی خسته می شوی،

کم می آوری،

نه می توانی خودت را به خواب بزنی

و نه توان بیدار ماندن داری.

فقط در خود می پیچی...

پ.ن:

*این سه ماهه تابســــــــــــــتون به اندازه ی سه ســـــــــال گذشت!!!

*اینقدر ســــــــــــخت گذشت که وقتی بهش فکر میکنم نفسم بند میاد!

*نمیدونم خسته ام یا اعصابم بهم ریخته .ولی فکر کنم ناراحتم انگار یه حســــــه غـــــــم که بدجوری کشنده ست!!!!

*دوست دارم برم دانشگاه شاید خستگیم بدر بشه...ولـــــــــــــــــــــــــــــــی.....(زهــــــــــــــی خیــــــــــــال باطــــــــــــــــل)

*خیلی اتفاق و ماجرا و داستان پیش اومد که حتی نصفشون و یادم رفته...

*چند وقته که دار م مینویسم

*دفتر خاطرات مامانم و پیدا کردم خیلی توپه از ۱۶ سالگیش تا ۲۳ سالگیش دور و بر سالهای ۵۸ خیلی دوستش دارم...

بادبادک...

 

 

         رفتار من عادی است

اما نمی دانم چرا
 
این روزها
 
از دوستان و آشنایان
 
هر کس مرا می بیند
 
از دور میگوید:
 
این روزها انگار
 
حال و هوای دیگری داری
 
اما
 
من مثل هرروزم
 
با آن نشانی های ساده
 
با همان امضا، همان نام
 
و با همان رفتار معمولی
 
مثل همیشه ساکت و آرام
 
این روزها تنها
 
حس می کنم گاهی کمی گنگم
 
گاهی کمی گیجم
 
حس میکنم
 
از روزهای پیش قدری بیشتر
 
این روزها را دوست دارم
 
گاهی
 
-از تو چه پنهان-
 
با سنگ ها آواز می خوانم
 
و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم
 
این روزها گاهی
 
از روز و ماه و سال ، از تقویم
 
از روزنامه بی خبر هستم
 
....
 
این روزها دیگر
 
تعداد مو های سفیدم را نمی دانم
 
گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک
 
یک روز کامل جشن می گیرم
 
گاهی
 
صد بار در یک روز می میرم
 
حتی
 
یک شاخه از محبوبه های شب
 
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است
 
گاهی نگاهم در تمام روز
 
با عابران ناشناس شهر
 
احساس گنگ آشنایی می کند
 
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
 
آهنگ یک موسیقی غمگین
 
هوایی می کند
 
اما
 
غیر از همین حس ها که گفتم
 
و غیر از این رفتار معمولی
 
و غیر از این حال و هوای ساده
 
حال و هوای دیگری در دل
 
ندارم

رفتار من عادی است!


قیصر امین پور

 

باد بازیگوش

بادبادک را

بادبادک

دست کودک را

هر طرف می برد

 

کودکی هایم

با نخی نازک به دست باد

آویزان !

این روزها که می گذرد

شادم

این روزها که می گذرد

شادم

که می گذرد

این روزها

شادم

که می گذرد ....

كه هوا بس ناجوانمردانه تلخ است ...

و عصری ست که کلاه سر هم می گذاریم

 در جایی که یخچالهای یخی آب می شوند و هوا بس ناجوانمردانه گرم است...

من دلم برای همین های و هوی کودکانه ی فیلسوفمان تنگ است،

به نهایت هایی که می گفت شروع و به ظلماتی که نوید روشنایی در دامنش بود اما هرگز از کتمان

 بیهوده ی حقیقت دفاع نکرد.


دفاع نکرد از به به گفتنهای دروغین و درد های نهفته ی بشر امروز...

بر قلم و زبان و چشم و تن خویش جاری ساخت تا بفهمد و بفهماند که حقیقت را گریزی نیست

اما

می توان

بی هیچ دلیلی خندید،کودک شد،دیوانگی کرد

و

 سرانجام در خفا، این همه افکار مسموم را وداع گفت....


احساسم را به دار آويختم


منطقم را به گلوله بستم


لعنت به هر دو


که عمري به بازي ام دادند


ديگر بس است


ميخواهم کمي به چشمانم اعتماد کنم ...

یک خرس مخملی خریده ام

برای دختری که ندارم ...

یک عینک برای پدری

که چشمهایش دیگر نمی بیند ...

و حالا می رَوَم برای او که نیست ،

گل نسرین بچینم ...

شاد یا غمگین ،

زندگی ، زندگیست ...

و اگر فردا

برای شکار پلنگ به دریا رفتم، تعجّب نکنید!...



.::. رسول یونان .::.

 

امسال از ماه رمضون هیچی ی ی ی ی ی یی ی ی ی نفهمیدم...

هیچی مثل هر سال نبود!

دستانم خالیست

کاش

بارانی

لااقل شبنمی

مهمان دستان ترک خورده ام میشد

با این همه

هنوز

امیدی که در برهوت دل کاشته ام

قد می کشد

شاید معنی معجزه همین باشد

ببخشید سرعتم پایینه نتونستم براتون نظر بزارم... 

ماه رمضان

و خداوند گریه کرد…
خداوند گریه کرد
زمانی که بنده اش
آنی که اشرف مخلوقات خواندش و دردانه جهان خلقت شد
اینچنین کبر و غرور سرتا پای وجودش را گرفت


خداوند گریه کرد
زمانی که بنده ای که خدا خالق آن بود بر بنده دیگرش ظلم و عناد کرد


خداوند گریه کرد
لحظه ای که بنده ای از بندگانش دل بنده ای دیگر را شکست

و
خداوند گریه کرد
لحظه ای که آن چه می پنداشت، شد آنچه که هست


خداوند گریه کرد
زمانی که دید این بنده همان بنده ای است که با آهنگ سوراسرافیل خاکش را ساخت
و
اینک بر سر خاک و مال جنگ و خونریزی است


خداوند گریه کرد
زمانی که وجود بی ارزش این خاک را با روح خداوندی زنده کرد
اما اکنون همان بنده ارزش روح خداوندی را با وابستگی به هیچ های زمین فراموش کرده است


خداوند گریه کرد
زمانی که این جسم مملو از روح را سرتاسر مملو از عشق الهی کرد
اما هم اکنون هر آنچه عشق می نامندش به هوس می رود.


خداوند گریه کرد
زمانی که دید عشق داده بودم برای آرامش،
دل داده بودم برای سپردن
گل برای هدیه
اما اکنون همه چیز
ریا و تزویر و دروغ


خداوند گریه کرد
زمانی که گفته بود با هم باشید،به هم عشق بورزید و از آن لبریز شوید
از آنچه در دنیا به شما دادم برای رسیدن به اصل خود استفاده کنید
اما همه چیز مصنوعی شد و ساختگی


خداوند گریه کرد
زمانی که در آن وقتی که به ما داده بود تا در حضورش بنشینیم و درد دل کنیم
و فیض عشق بازی با خدا را ببریم
رفتیم و چه نا سالم سپری کردیم


خداوند گریه کرد
زمانی که دید بر مهر مادری، بی احترامی شد


خداوند گریه کرد
زمانی که دید ۲ برادر برای هم نقشه می کشند
که چگونه فریب دهند تا به مال و اندوخته ناسالم خود بیافزایند


خداوند گریه کرد
زمانی که به گل و پروانه، آب و خاک آنگونه که او می خواست نگاه نکردیم


خداوند گریه کرد
زمانی که دید از عقل و پندارمان چگونه استفاده کردیم و برای آنچه خوب است یا بد است
و مفهوم آن مطلق و ثابت است
مقلد مشابهان خود شدیم
و ازآنچه او به ما داده بود
عقل=استدلال
استفاده نکردیم.


خداوند گریه کرد
زمانی که او را به جای اینکه در محیط ببینیم در پول و بانک و مال و ثروت می دیدیم
چرا که در نبود این ها او را صدا می کردیم و
اگر مشکلی از نبود آنها نداشتیم حتی اسمش را به لب نمی آوردیم.
خداوند چه صبری دارد!
اگر روزی از توقعات خود
از ما سئوالی کند،
به راستی ما چه می گوییم ؟
الهی به فضل و رحمتت بر ما قضاوت کن، نه به عدالت

 آپلود سنتر نامحدود - www.up2.irannab.com

******************************

من عاشق ماه رمضونم

بخاطر سحر هاش و

 جمشیدی دم دمای سحر

حلیم و شله زرد های مرجان

سریال های ماه رمضون

واااااااای ماه عسل

حتی مسواک زدن های تتد تند نزدیک اذان صبح... 

التماس دعا...

گلایه...

می گویند
مرا آفریدند
از استخوان دنده چپ مردی
به نام آدم
حوایم نامیدند
یعنی زندگی
تا در کنار آدم
یعنی انسان
همراه و هم صدا
باشم

* می گویند
میوه سیب را من خوردم
شاید هم گندم را
و مرا به نزول انسان از بهشت
محکوم می نمایند بعد از خوردن گندم
و یا شاید سیب
چشمان شان باز گردید
مرا دیدند
مرا در برگ ها پیچیدند
مرا پیچیدند در برگ ها
تا شاید
راه نجاتی را از معصیتم
پیدا کنند

* نسل انسان زاده منست
من
حوا
فریب خوردۀ شیطان
و می گویند
که درد و زجر انسان هم
زاده منست
زاده حوا
که آنان را از عرش عالی به دهر خاکی فرو افکند

* شاید گناه من باشد
شاید هم از فرشته ای از نسل آتش
که صداقت و سادگی مرا
به بازی گرفت و فریبم داد
مثل همه که فریبم می دهند
اقرار می کنم
دلی پاک
معصومیتی از تبار فرشتگان
و باوری ساده تر و صاف تر از آب های شفاف جوشنده یک چشمه دارم

* با گذشت قرن ها
باز هم آمدم
ابراهیم زادۀ من بود
و اسماعیل پروردۀ من
گاهی در وجود زنی از تبار فرعونیان که موسی را در دامنش پرورید
گاهی مریم عمران، مادر بکر پیامبری که مسیح اش نامیدند
و گاه خدیجه، در رکاب مردی که محمد اش خواندند

* فاطمه من بودم
زلیخای عزیز مصر و دلباخته یوسف هم
من بودم
زن لوط و زن ابولهب و زن نوح
ملکه سبا
من بودم و
فاطمه زهرا هم من

* گاه بهشت را زیر پایم نهادند و
گاه ناقص العقل و نیمی از مرد خطابم نمودند
گاه سنگبارانم نمودند و
گاه به نامم سوگند یاد کرده و در کنار تندیس مقدسم
اشک ریختند
گاه زندانیم کردند و
گاه با آزادی حضورم جنگیدند و
گاه قربانی غرورم نمودند و
گاه بازیچه خواهشهایم کردند

* اما حقیقت بودنم را
و نقش عمیق کنده کاری شده هستی ام را
بر برگ برگ روزگار
هرگز
منکر نخواهند شد

* من
مادر نسل انسان ام
من
حوایم، زلیخایم، فاطمه ام، خدیجه ام
مریمم
من
درست همانند رنگین کمان
رنگ هایی دارم روشن و تیره
و حوا مثل توست ای آدم
اختلاطی از خوب و بد
و خلقتی از خلاقی که مرا
درست همزمان با تو آفرید

*
بیاموز
که من
نه از پهلوی چپ ات
بلکه
استوار، رسا و همطراز
با تو
زاده شدم
بیاموز که من
مادر این دهرم و تو
مثل دیگران
زاده من

*****************************************************

گفت که عاشق دختری بودم - از نوع یک طرفه!

گفت که معشوق بی محلی کرد - کشتمش!

*****************************

گفتند قصاصش کنید.

*****************************

به خانواده مقتول گفتند: او مرد است و فقط دختری را٬ ضعیفه ای را٬ نصف یک آدم را کشته است! باید ما به التفاوت دیه را پرداخت کنید تا قصاص شود.

*****************************

حالا بگویید که خون هیچ کس رنگین تر از دیگری نیست!!!!!!!!!

*****************************

به مادران بگویید دختران را نصف پسران بزایند.

به مادران بگویید دختران را نصف پسران شیر دهند.

 به مادران بگویید دختران را نصف پسران بزرگ کنند.

به مادران بگویید دختران را نصف پسران دوست بدارند.

*****************************

به زنانی که پا به پای مردان کار می کنند٬ دو برابر حقوق دهید تا مانند یک انسان کامل حقوق بگیرند.

به زنانی که خلاف میکنند٬ نصف مردان٬ جریمه٬ قصاص٬ زندانی دهید تا قدر یک نصف انسان٬ قدر یک زن٬ مجازات شوند.

*****************************

به زنان...

به مردان...

به همه نژاد بشر...

به همه انسانها...

 

بچه گربه هامون

 

 

سلام

امروز گربه مون و با سه تا بچه ی ناز تو حیاط دیدم ....یک ماهی میشد که کم پیدا بود....

ولی امروز با بچه هاش اومده بود.خیلی کوچیکن.فکر کنم این یک ماه و تو حیاط بودن ولی آفتابی نمی شدن...

 

اللهم عجل لولیک الفرج

جملات زیبا گیله مرد 
تقصیر من است اینکه، کم می آیی

                      هر گاه شدم اسیر غم می آیی ...

این جمعه و جمعه های دیگر حرف است

                           آدم بشوم ؛ سه شنبه هم می آیی !!!!

رسول یونان و ....

عشق

شكل هاي بسيار دل انگيزي دارد

مثل گل سرخ

در دست دختري زيبا

مثل ماه

بالاي كلبه اي برفي

اما من

گوش بريده ونسان ونگوگم

شكل تلخي از عشق.

 

من تنهایم

مثل کرمی کوچک میان چمن­زار

مثل پنج سالگی

برای راه رفتن در شهری بزرگ

من تنهایم

مثل برگی که در حال افتادن است

میان درختان صنوبر در کوچه­ها

من تنهایم

مثل خاک تا بهار آینده...

hamtaraneh.com

 

جهان جای عجیبی ست/ اینجا هر کس شلیک می کند/ خودش کشته می شود...
 
 S A L I J O O N
هر کسی به فکر زدودن تنهایی از خود است غافل از انکه زدودن تن.ها تنهایی می اورد
 

مِثل همیشه ات

که دعاهایم را نشنیده می گیری

یک بار هم

    گناهانم را

        ندیده بگیر

درحالیکه داشت به دختر جوان آقای دامدار و پالتوی پوست زیبایش نگاه می کرد با هیجان به مادرش گفت:

-            -  مامان ببین! چقدر پالتوی این دختره قشنگه!

چشمان ماده گاو از اشک خیس شد و گفت :

-              -  بله عزیزم ! پدرت پوست زیبایی داشت ....

شریعتی...

امروز سر کلاس انقلاب استادمون گفت کتابای شریعتی بافتنیه!!!مثل حجش که....!!!!!!

دوست ندارم کسی در مورد شریعتی اینجوری اظهار نظر کنه...

اما حج ؟
پدر، مادر، با شما به حج آمدم . دیدم چه میکنید! دیدم که با یک جت بوئینگ ۷۰۷ به مکه آمدید ، وارد فرودگاه که شدید ، بعد ، آن کاتولوگ حج را در آوردید، با چندین اسم بزرگ پشت جلدش، از رویش اعمال و احکام حج را میخواندید ، میبینم که به عنوان اولین کاری که حاجی باید انجام بدهد نوشته: “وقتی که وارد میشوی و از شتر میخواهی پیاده شوی ، اول پای راست را زمین بگذار"! داستان تو و مناسکت را و حجت را تا آخرش خواندم . اما دنبالت آمدم، دیدم رفتی به مدینه ، آنجا شروع کردی (رو در روی مسلمانهای دیگر) به زیارتنامه خواندن برای کسانی که میپرستی ، اما اصلا نمیشناسی کی هستند! فقط توی این زیارتنامه فحش و لعن بود که با صدای بلند نثار معتقدات و احساسات اکثریت مسلمانی کردی که آنها هم مثل تو به زیارت پیغمبر آمده بودند! ... در مکه ، این همه وسواس داشتی برای اینکه در موقع طواف ، نوک شانه چپت با خانه ،کعبه دقیقا محاذی باشد ، اگر یک میلیمتر انحراف پیدا کند همه چیز باطل میشود حتی بسیاری از مردها شانه زنشان را میگیرند و به طرف خانه راست نگه میدارند که منحرف نشود و گویی حج یک عمل الکترونیکی و ماشینی پیچیدهای است که همه هوش و حواس باید متوجه مسائل تکنیکی و فنی کار باشد و اگر یک کمی در فرم کار غفلت شود منفجر میشود! در صورتیکه باز میشنوم که خودتان میگویید پیغمبر سوار بر شتر وارد مسجدالحرام شد و سواره طواف کرد! همیشه و همه جا ، تمام هوش و حواست سر همین فرمالیتههای تکنولوژیک بود.
هزار تا سوال کردی که:"چه جور؟"یکبار نپرسیدی: “چرا؟" ...

خیلی باحاله...


اولین بار که تو عمرم تقلب کردم :
سال اول ابتدایی ؛ امتحان ریاضی :
پیس پیس (خطاب به جلویم) :
گردی عدد 9 سمت چپشه یا راستش ؟
جلوییم : چپ !!!
من : چپ کدوم طرفه ؟

حسین پناهی  و چند تا دلنوشته...




 

سلام !خستگی های بی پایانِ نان ،کفش، و رنگ ...

سلام ای همه ناتوانی ها !

سلام !ای همه ی عرق های شرم !

سلام !ای زندگی

ای ملال بی پایان !

سلام ای دل قاچ قاچ ،

ای چاقوی خود ساخته...

 

و دوست داشتن کلمه است و کلمه سمی است که شیطان بر انگورهای
باغ حیات پاشانده است تا مسموممان کند ؛ تا آلوده مان کند .
اینقدر آلوده که مستوجب عقوبت تکرار تجربه ها شویم و شده ایم .
و حالا بی هیچ امیدی به تداوم ، دوست داشتن را مثل مسواک زدن بچه ها هر شب باید به ما یا به دیگران تذکر دهند .
و تذکر یعنی یاد آوری .
و یاد آوری یعنی تکرار .
و در کتاب گناهان کبیره برای انسان چه گناهی را سراغ داری که بزرگتر از تکرار تجربه هایش باشد!
این همه دریا و ما هنوز تشنه ایم !
این همه زمین و ما هنو ز گرسنه ایم !
این شعار عالمانه را
به این دلیل نگفته ام ،
تا به عنوان مصلح بزرگ
مبهوتت کنم !
به این دلیل نوشته ام !
تا حریر رمانتیکی را که
بر گرد کلمه دوست داشتن کشیده اند ،
به دور انداخته باشم و باشیم و باشند !
دوست خوب من !
آخرین فصل از حیات ما
بایدکه خوابی از فصول گذشته باشد !
جایی که گاوها واقعا گاوند
و سنگ ها واقعا سنگ !

 

مغزم درد می کنه
کاش سرم درد می کرد
کاش سرم خالی می شد
مغز نداشتم ...
کاش و ای کاش ....
خدایا قرصی نداری که مغزم خوب شه ؟
ندانستن داروی مغز است بخور خوب می شوی
سر کشیدم تنگ فراموشی را اما هیچ نشد
خدایا از درد مغزم خبر داری ؟؟؟
بد جوری مغزم درد می کند ......

nooshin pouya

 http://fasleasheghi.persiangig.com/image/Ordibehesht/(18).jpg

نـــیم ســاعت پیش

خــدا را دیدم قـــوز کرده با پالتــوی مشــکی بلندش

ســـرفه کنان در حــیاط از کنار دو سرو ســیاه گذشت

و رو بــه ایوانی که من ایستاده بودم آمــد

آواز کــه خواند تـــازه فهمیدم

پـــدرم را با او اشتباهی گرفتـــه ام..!

-------------------------------------------

حسین پـــناهی
 درود بر روان پاک حسین پناهی نازنین...

 

دیشب تو را دیدم
با همان روسری کوچکی که در ده سالگی به سر می بستی
در کوچه های این نزدیکی پرسه می زدی
آزاد و رها
به دور از ترس های کاذب
جست و خیزکنان از جوی آب و شمشادهای کوتاه می پریدی
دنبالت کردم تا بلکه دستت را بگیرم
نه برای محدود کردنت، که برای دلگرم شدنم
دنبالت دویدم تا جایی که در کوچه خاطره گم شدی
خانه ای نبود، کسی رد نمی شد
و من برای همیشه نشانی ات را گم کردم...
.
.
.
.
.
از خواب که پریدم، هنوز عکس تو با آن روسری کوتاه
پشت پلک هایم سوسو میزد
و دانستم که برای ابد تو را گم کرده ام
ای معصومیت من در ده سالگی...

http://fasleasheghi.persiangig.com/image/Nice/nICE%20%2831%29.jpg

 

وقتی ما آمدیم،
اتفاق ، اتفاق افتاده بود !
حال؛
هرکس
به سلیقه خود چیزی می گوید،
و در تاریکی گم میشود .
...
ما تلخ میمیریم و خدا بر جنازه ما اشک میریزد...

+ حسین از نوع پناهی... !

 http://fasleasheghi.persiangig.com/179541_238619839577798_100002893517933_361580_2050319273_n.jpg


حالم گرفته از این شهر ...
که آدمهایش همچون هوایش
ناپایدارند ...!!!
گاه آنقدر پاک که باورت نمی شود !
گاه چنان آلوده که نفست می گیرد

http://fasleasheghi.persiangig.com/image/Ordibehesht/%28110%29.jpg

بعدا نوشت:هنوز خستگی دانشگاه و امتحانا بدر نشده و نمره هامون هنوز نیومده که از فردا کلاسای ترم تابستونم شروع میشه!!!

لطفا تا آخرش بخونید....خیلییییییییییییییی قشنگ گفته..

 

حسین پناهی

اما حقیقت دیدنی نیست ، هر چند همچون قورباغه کور
زبان را دام پشه اش گردانیم !
جوابی نیست و هیچ چیزی نیست ...
هیچ چیز !
اینقدر هیچ ، که گاه به وقت بی تابی ناشکرانه غر می زنیم ما ماهی های اوزون برون محکوم به ماهیتابه واقعیتیم !
از ملکوت چراهای کودکانه به قعر ظلمانی باید های بزرگی بزرگسالی تبعیدمان کرده اید بی آنکه بدانیم چرا ؟
هیچ !
اصلا هیچ !
به ناچار اگر شب باشد می خوابی برای بیدار شدن و اگر روز باشد 
می دوی برای خوابیدن ؛
با همان حیرت غریزی که
جوهره ی چشم و نگاه همیشگی ماست !
حیرتی که در کودکی ،
در روزهای دور کودکی ، در جوار لپهای نمکین داشتیم و حالا ،
آن را ، با صورت استخوانی و لپ های مزه از دست داده در لفافه کلمات می پیچانیم !
کلماتی که نتیجه ای جز گیج کردن دیگران
ـ که خود نیزگیج کننده ی گروهی دیگرند ـ سودی وسعادتی در بر نخواهد داشت  !
کلماتی که جمله می شوند و جمله هایی که آوا !
و آواهایی غم انگیز تر از ناله های معصومانه ی فیل پیری که ، پس از طی یک عمر طولانی حالا در حال مردن است !
آوا ...
اما نه جنس چهچه قناری
و سوت جیر جیرک
و هوف باد و
ضر باهنگ فوق موسیقیایی نوک دارکوب و درخت !
گاه در بزرگترین و پر رفت و آمد ترین خیابان شهر ،
در مقابل سوال دوست و آشنا یا غریبه ای
آرزو می کردم کاش در همان لحظه در جیبم
پینه دوزی می داشتم  تا با همدیگر ،
به ترکیب قرمز و سیاهش نگاه کنیم ...
بی هیچ کلمه و کلامی ...
فقط نگاه کنیم ...
من خود یک بار در تنهایی ،
حدود بیست دقیقه
به یک دانه خرما نگاه کردم !
ما ظاهرا بخش کوچکی از سوال بزرگیم !
ولی به هر حال سوالیم ...
همان اسبی هستیم که درشکه پر از
بچه و گربه و توپ  و پیرزن و دکمه  و پنیر و کاغذ را
با خود به سمت و سویی می برد !
همان گاوی هستیم که در کشاورزی سنتی ،
هستی خویش را دنبال می کشیم !
همان پینه دوزیم با خال هایش !
همان گلیم با گلبرگهایش ...
پس به قول دوست و دشمن ،
سعادنتی که می گفتند کجاست؟
رستگاری کدام است ؟
پس آیا نجات ما
در تماشای بی چون و چرای ابدی حرکت ها و سکون هاست ؟
بودن و هیچ نگفتن ...
همچون کناری تنها ، در زیربارانی از چراهای بی پایان ؟
آیا روزی کسی یافت خواهد شد ،
که بدون توسل ، به استناد  باران و نورو چشم کبوتر و بوی کندر ،
چشم در چشم ما بیاستد
و به سادگی سلام  خواهر زاده ی کوچکمان ،
ستاره دنباله دار رنج ما را
به مدار منظومه ی تازه و شادابی ببرد ؟
کسی تلخ تر از الکل
و اسیدی تر از مخدرات ؟
نمی دانم ...
تو هم نیز نخواهی دانست !
و همان بهتر که  ندانیم !
آن چه تا کنون وجود داشته است ،
وجود خواهد داشت !
همین هاست
و همین ها نیز خواهد ماند !
ایستادن و سماجت کردن و فراتر از این فرا سرک کشیدن ،
ومطمئنا فرسایشی فراتر را به دنبال خواهد داشت ...
هنوز از اتاق همینگوی بوی باروت می آید
و ادکلن مرلین مونرو همچنان نیمه مانده است.
و پیرزنان به وقت گذشتن از کف آخرین اتاق مایا کوفسکی  دامن خود را جمع می کنند .
یکی می آید به زور .
یکی می رود به انتخاب .
پس اینها همش اسمش زندگی است :
دلتنگی ها ، دلخوشی ها ، ثانیه ها ، دقیقه ها ،
حتی اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمی باشد که برایت نوشته ام برسد. ما زنده ایم چون بیداریم .
ما زنده ایم چون می خوابیم .
ورستگار و سعادت مندیم زیرا هنوز بر گستره وسیع ویرانه های وجودمان پانشینی برای گنجشک عشق باقی گذاشتیم .
خوشبختیم ، زیرا هنوز صبح هامان آذین ملکوتی بانگ خروس ها و پارس سگهاست .
سروها مبلغین بی منت سر سبزی اند
و شقایق ها پیام آوران سرخ عطر و آتش
برگچه های پیاز ترانه های طراوتند .
و فکر کن .
واقعا فکر کن که چه هولناک می شد اگر از میان آواها بانگ خروس و پارس سگ را بر می داشتند .
و همینطور ریگ ها و ماه و منظومه ها را ...
 

 

همینجوری نوشت:

در سرزمین من آزادی نام یک میدان است!

در سرزمین من آزادی یک واژه بیگانه است!

در سرزمین من مردانش داغ ننگ بر پیشانی خود دارند.

در سرزمین من قانون سه چیزست:

گفتار بد ، پندار بد ، رفتار بد ،

این است سرزمین پارس!!

کوروش باز هم تو بخواب...

دکتر شریعتی و ...

از انسانها غمی به دل نگیرزیرا خود نیز غمگینند!

زیرا با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند!

زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند.


پس دوستشان بدار حتی اگر دوستت نداشته باشند.

 

 


نوجوانی سپری گشت به بازی، به فراغت، به نشاط


فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات

همه گفتند کنون جوان است هنوز

بگذارید جوانی بکند

بهره از عمر برد، کامرانی بکند

بگذارید که خوش باشد و مست

بعد از این باز مرا عمری هست؟


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

 



 

حقیقت اینه که:

به یک‏ جایی از زندگی که رسیدی
می فهمی رنج را نباید امتداد داد
باید مثل یک چاقو که چیزها را می‏برد و از میانشان می‏گذرد
از بعضی آدم‏ها بگذری و برای همیشه تمامشان کنی...

تموم شد دیگه...

تو زرد از آب در اومد!!!!!!!!!!!!

عرض خیابان رسیدن به آغوشت چقدر طولانی است ...!

حذف شد
 

...........

بدنیا آمده ام که انسان باشم همین ! نه فرشته و نه حیوان .......

یک انسان با همه نقص ها و قدرتهایش

بر آنم که همواره از انسان بودنم لذت ببرم و دفاع کنم

واین چیز کمی نیست

""شهیددکتر علی شریعتی""

قصه ازحنجره ایست که گره خورده به بغض
یک طرف خاطره ها
یک طرف فاصله ها
در همه آوازها حرف آخرزیباست
حرف من دیدن پرواز تو درفرداهاست......

////////////////////

خُــــدایــا دیـدے ؟؟!!!

کُلے بـــــــاران فرستادے تـــا این لکّــہ هـــا را از دلـــمــ بشویـــے ...

مَنـــ کـــه گفتــہ بـــودم لکّــہ نیستـــ ،

زَخـْـــــــــــــــــــــم استـــ !
///////////////

در گذشتن و ماندن

رازی است...

در گریستن و خندیدن

حقیقتی است...

راز ماندن و خندیدن برای تو...

 

گاهی سکوت ، همان دروغ است... 
 کمی شیک تر ، روشنفکرانه تر و با مسئولیت کمتر!